تبليغاتX
قلب عاشقانه
قلب عاشقانه ام فدای تو

واقعا عشق یعنی چی؟

هر کسی یه تعریفی از عشق داره ، اما اینکه کدوم درسته و واقعی خدا میدونه.
اوشو در مورد عشق میگه: « عشق شوق وافر درونی برای یکی شدن با کل است، میل باطنی برای فناشدن در وحدانیت. منشأ عشق ، جدایی است، ما از منشأ خویش جدا شده ایم. این جدایی باعث پیدایش میل و اشتیاق در مابرای برای بازگشت به کل و یکی شدن با آن میشود. »
اما اون کل کیه؟ چه خصوصیاتی داره؟ و آیا همه میتونن به اون عشق بورزن و در نهایت باهاش یکی بشن؟این سوالیه که مدتهای مدیدی هست منو به فکر واداشته...

اریک فروم Erick from در کتاب هنر عشق ورزیدن The art of lovingبه ما می آموزد که عشق ورزیدن یک هنر است و مانند هر هنر دیگری به آموزش و تجربه نیاز دارد . دیگر اینکه عشق یک فعالیت است و مثل هر فعالیت دیگری صرف توجه ، انرژی و وقت می خواهد ...و هزاران نکته دیگر! اما فروم دستور العمل ارائه نمی دهد و در سبک نوشتاری خود شاهد از منابع مختلفی مثل انجیل و تورات گرفته تا کتب مذهبی بودایی و تائویسم و از آثار اکهارت و مارکس و اسپینوزا تا اشعار مولانا جلال الدین ! می آورد و این خود بر زیبایی ، نفوذ و اعتبار کلام او می افزاید.
فروم در این کتاب ابتدا نظریه عشق خود را شرح می دهد سپس عشق را به انواعی تقسیم می کند:
- عشق برادرانه - عشق مادرانه - عشق جنسی- عشق به خود - عشق به خدا
این نقطه شاید تنها جایی ست که من با فروم کمی تفاوت نظر دارم!
عشق بنا به تعریف خود فروم در این کتاب دارای دو صفت مشخصه است : عمق ارتباط متقابل و شادی. صفت متقابل دال بر دو جانبه بودن است و چنانکه خود بارها تاکید می کند رابطه عاشقانه رابطه ایست که هر دو طرف دهنده و گیرنده اند. در حالیکه ( مهر مادری ) و( رابطه با خدا ) به سبب ماهیتشان در این تعریف نمی گنجند.

در مهر مادری یک دهنده کامل وجود دارد و یک گیرنده کامل.چنانکه در رابطه با خدا نیز - چه در تفکر عرفانی ، چه در تفکر ماتریالیستی - نیز چنین است.
فروم انضباط ، تمرکز، بردباری و علاقه شدید را برای تمرین عشق ، مانند تمرین هر هنر دیگری ، واجب می داند و تمرین شهامت و ایمان را پیش نیاز تمرین عشق بر می شمارد.
او عشق و عادت را از هم متمایز دانسته و می گوید :« عشق رابطه افراد آزاد ، رشد يافته و مستقل است.»
عادت يعني ارتباط غير فعال (
passive
!).
وقتي انسان به چيزي عادت مي كند منطق خواسته اش چند تفاوت اساسي با عشق خواهد داشت :
- اين منطق كاملا خود مدارانه و حتي خود خواهانه است چه ترك عادت موجب مرض است‌!!
او- یا آن !! - را مي خواهد تا دچار سندرم ترك نشود !! در حاليكه منطق عشق كاملا ديگر خواهانه است .
- عادت يك موقعيت ايستاست . جوشش ندارد ، كشف لازم ندارد ، جستجو نمي خواهد و

عشق همه اينها را دارد و فعالانه مي خواهد .
رابطه معتاد با عادتش رابطه اي توام با وابستگي و عدم استقلال است حال آنكه از خصوصيات اوليه عشق استقلال فرديست .
و به قول شاعر بزرگمان :
عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست !
عشق با عادت ميانه اي ندارد شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد!
عشقي كه به مصيبت عادت گرفتار آيد به سيبي مي ماند كه از درون پوسيده : ظاهري زيبا باطني زشت كه عاقبت همين چهره زيبا را نيز به تلنگري از هم مي پاشاند !
جوشندگي چشمه عشق كجا و مرداب عادت كجا ؟!
عشق لحظه به لحظه نو مي شود
اما چگونه ؟!
عشق محتاج اتفاقات روز به روز است:
يك شاخه گل سرخ ، (كشف يك بوسه بي هوا !) - به قول شهيار عزيز - يك مسافرت ناگهاني دونفره ، يك وعده ناگهاني ناهار فارغ از همه دنيا ، و از همه مهمتر بيان جمله كوچك صميمي معصوممان
اينها همه اتفاقات ياري دهنده ما هستند.
و گفتگو به مفهوم عام به عنوان يك ابزار جستجوگر ، فعال و كاشف به ياري عشق مي آيد و گفتگوي عاشقانه با تمام لطافت و تاثير عميق روانيش بر استحكام وزيبايي رابطه مي افزايد. دو عاشق به فصلهاي مشترك نياز دارند تا در اين صفحات مشترك به گفتگو در باب نقاط تفاوتشان بپردازند. آشنايي با ابزار گفتگو و شناختن راه يك گفتگوي فعال و تن دادن به اصول گفتگو سبب مي شود كه از يك تفاوت نظر نه تنها به تخريب رابطه نرسيم بلكه از آن در جهت استحكام رابطه سود جوييم.متاسفانه هميشه مفهوم گفتگو و جر و بحثهای بی ثمر در جامعه ما با هم قاطي مي شود!!
در گفتگو هيچكس به دنبال برتري جويي ، به كرسي نشاندن حرف خود ،‌ و پيروز شدن در بحث نيست. در يك گفتگو همواره هر دو طرف پيروزند چون در خلال اين تبادل نظر به عمق يكديگر بيشتر وبيشتر نفوذ مي كنند و اين آشنايي تازه حسي سرشار تر را در سايه سار احترام متقابل مي آفريند.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:59  توسط بهروز | 

این مطلبرو از وبلاگ یکی از دوستام کپی کردم و اینجا گذاشتم چون فکر کردم شما هم بخونید بد نباشه البته با اجازه دوستم

امشب برای تمام تکرارها گريستم جز عشقمان که هيچوقت تکراری نمی شه.
به من بگو برای دوست نداشتن بايد چکار کرد.

از عشق نه اما از معشوق خسته ام.

امشب‌ به‌ آسمان‌ دلم‌ سفر مي‌كنم‌; دفتر آسمان‌ را ورق‌ مي‌زنم‌ و از كنار تك‌ تك‌ ستاره‌ها، آرام‌، گذرمي‌كنم‌. امشب‌ به‌ آسمان‌ دلم‌ سفر مي‌كنم‌ و كنار ستاره‌ها اميدي‌ دوباره‌ مي‌يابم‌.
... گاهي‌ خوب‌ است‌ از آسمان‌ باران‌ ببارد... برف‌ ببارد. گاهي‌ خوب‌ است‌ رعد و برق‌، قلب‌ آسمان‌ رابشكافد. گاهي‌ خوب‌ است‌ آسمان‌ صاف‌ باشد و آفتاب‌ بتابد; اما كاش‌ آسمان‌ دل‌ مردم‌، هميشه‌ صاف‌باشد و تنها آفتاب‌ را به‌ خود ببيند.

امشب‌ پنجره‌ي‌ اتاق‌ام‌ كوچكم‌ را باز مي‌كنم‌ و به‌ ياد تو كه‌ در آسماني‌، پرنده‌ كوچكت‌ را رها مي‌كنم‌.غنچه‌هاي‌ سپيد مريم‌ را مي‌بويم‌ و مي‌بوسم‌; گل‌ هايي‌ كه‌ عاشقشان‌ بودي‌. امشب‌ به‌ ستاره‌ها بيشتر نگاه‌مي‌كنم‌، شايد پيغامي‌ از تو بياورند. امشب‌ همه‌ پرنده‌ها و ستاره‌ها و همه‌ آنها كه‌ دوستشان‌ داشتي‌ را دراتاقم‌ پناه‌ داده‌ام‌

مرا عاشق‌ هميشه‌ خود بدان‌. من‌، دست‌ و پاي‌ دل‌ را به‌ مهر كرده‌ام‌ و به‌ پنجره‌ نور بسته‌ام‌. من‌ در حريم‌كبريايي‌ات‌، هيچ‌ شدم‌ و كبوتران‌ از شكسته‌هاي‌ دلم‌ تبرك‌ مي‌جويند. بي‌بال‌ و پر به‌ طواف‌ گنبدطلايي‌ات‌ آمده‌ام‌. رضاي‌ من‌! عيار پنجره‌ سخاوتمند تو، طلاي‌ ناب‌ خورشيد را چه‌ بي‌عيار كرده‌ است‌!

درون‌ات‌ دريايي‌ بود متلاطم‌ از موج‌ هايي‌ كه‌ يك‌ لحظه‌ آرام‌ نداشتند. هر شب‌ براي‌ ديدن‌ ماه‌، كنارحوض‌ قلب‌ات‌ مي‌نشستم‌ و تصوير ماه‌ را نگاه‌ مي‌كردم‌. چشم‌ در چشم‌ هم‌ مي‌دوختيم‌. او از خدامي‌گفت‌، من‌ از وصال‌. دست‌ كه‌ در حوض‌ مي‌كردم‌، ماه‌، تكان‌ مي‌خورد مثل‌ درياي‌ متلاطم‌ درون‌ات‌ ومن‌ اشك‌ مي‌ريختم‌ كه‌ چرا خلوت‌ مان‌ را به‌ هم‌ زده‌ام‌!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:46  توسط بهروز | 

 

نگاهم مي كني و مي گوئي چرا مي خواهي در انتظارم بماني ؟
مگر از من چه ديده اي ؟
بسيارند بهتر از من , مهربانتر از من كه مي توانند عاشقت باشند كه مي توانند دوستت بدارند
بدون آنكه دوستشان بداري چرا من ؟
برو اينگونه خوشبخت تر مي شوي
برو رنج هايم را براي خودم بگذار
تو نمي تواني ادامه دهي
بگذار بدانم آيا آنقدر توان دارم كه به تو برسم يا نه ؟
بگذار ارزش داشتنت را حس كنم و اشك در چشمانت حلقه مي زند ...
ديگر نمي توانم هر مشكلي را تحمل مي كنم در برابر هر بادي مي ايستم و زير هيچ كوله باري شانه خم نمي كنم
از هيچ باراني نمي لرزم ...
اما اين ديگر نه زير بار غمهايت شكسته خواهم شد و زير باران اشكهايت خواهم لرزيد تاب دبدن اشكهايت را ندارم
آرام مي گويم باشد مي روم .
بعد پشت مي كنم به تو به آرزوهايم به دنيايم به وجودم و قدم در راه رفتن مي گذارم آري جدا يعني غربت
هميشه اين را گفته ام آرام مي گويم خواهم رفت فرو مي ريزم اما مي ايستم مي ايستم تا نداني چقدر خميده گشته ام باد پائيز به صورتم برخورد مي كند و سرمايش تا قلبم رسوخ مي كند
هيچ وقت فكر نكرده بودم پائيز اينقدر سرد است ...
در دستانم جاي تهي دستانت فرياد مي كند چرا گفتم مي روم؟؟؟
بدون تو خوشبختي كجاست ؟؟؟
بدون تو زندگي معنا ندارد ؟؟؟راستي مگر آدم چند بار عاشق مي شود ؟؟؟
چند بار ديوانه وار جاي خالي تو را جستجو كردم و باز پيراهنم را بوئيدم كه بوي آغوشت را زمزمه مي كرد ....!
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك اما آيا باز مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم !!!
..............................خنده ام ميگيرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:28  توسط بهروز | 

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:34  توسط بهروز | 
شب ها و روزها با شتابی فزاینده در گذرند.سپیده که سر می زند به زندگی درودی دوباره میفرستیم.

و در اتفاق شامگاهی دیگربار با همه ی آن چه بر ما رفته است به بالین خود فرو می غلتیم و چه قدر باید

سر دهیم آوازی از ژرفای وجودمان که:رو سر بنه به بالین/ تنها مرا رهاکن!...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط بهروز | 
عشق حقيقي


    عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
    تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
    شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
    حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:0  توسط بهروز | 
نظر دهید:  عشق به وطن، چرا و چگونه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:38  توسط بهروز | 
تو بهاری، آری خویش را باور کن!

نوروز را به جمشید شاه و سر دودمان پیشدادیان ایران زمین نسبت داده اند. جمشید، شاهی که بنای اصلاحاتی اساسی را در زندگی مردمان این مرز پر گهر پایه گذارد و از این رو عشق را نیز معنایی دوباره بخشید و مردمان سرزمینش را به عاشقان زیستن فرا خواند و همواره بهروزی و پیروزی آنان در درازای تاریخ از هورمزد داد آفرین خواستار بود.

دوستان عاشق و پارسیان فرهیخته نوروزتان هماره باد و آتش عشق هاتان هماره بر ستیغ صبح سپید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:25  توسط بهروز | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:34  توسط بهروز | 
نظر شما در مورد عکس زیر چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 4:23  توسط بهروز | 
نظر شما در مورد دخالت خانواده در عشق چیه؟

 

 

 متاسفانه ما جامعه پر احساسی هستیم و همیشه دیگران برایمان تصمیم می گیرند. حتی در زندگی و عشق دیگران دخالت می کنند و ما نیز به دیگران این حق را می دهیم. آیا نباید ازاد باشیم و خود انتخاب بکنیم؟ اکثر ازدواج ها فقط با اجازه والدین صورت می گیرد. اگر عاشق کسی بشویم و خانواده راضی نباشد باید پا روی عشق بگذاریم. حتی تصمیم طلاق را هم نداریم. همیشه برای دیگران و راضی بودن دیگران خود را فدا می کنیم و گاهی فراموش می کنیم که هر انسانی برای خود قلب و حق انتخاب دارد. کار و زندگی برایمان بی معنا و بی مفهوم می شود. هر شخصی عاشق کسی می شود و اکثرا با مخالفت پدر و مادر روبرو می شود و چون علاقه شدید به پدر و مادر دارد در نتیجه باید روی عشق خود پا بگذارد و عاشق شخصی بشود که آنها موافق باشند. آنها برای ادم دیکته می کنند که چه شخصی و با چه سنی برای انسان مطلوب است و اگر اختلاف سنی زیاد باشد.... خدا رحم کند.

میشه جلوی پدر و مادر ایستادگی کرد؟ میشه به آنها گفت لطفا در زندگی من دخالت نکنید و آنها ناراحت نشوند؟؟ غیر ممکن است. حتی فرزند داشتن را برایمان دیکته می کنند. همینکه احساس کنند دختر و یا پسر عاشق کسی شده و می خواهد خود تصمیمی بگیرد مانند برق شروع می کنند منبر رفتن. فلانی ادم خوبی نیست!!!

ما هم حتما در اینده برای فرزندانمان همان کاری را می کنیم که والدین ما بر سر ما اوردند و یک لحظه به فکر قلب و خواسته فرزندانمان نخواهیم بود. هیچ وقت نمی فهمیم و نخواهیم فهمید در قلب فرزندمان چه خبری است و زندگی را چگونه می بیند. نمی دانند فرزندان چه تحملها و سختی ها و بدبخیها را برای خود قرار می دهند تا لبخند بر روی لب مادر پاک نشود و یا اشکی ریخته نشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 0:46  توسط بهروز | 

عشق و دیوانگی

 

 

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

 

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

 

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

 

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از

 

همیشه.

 

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

 

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"

 

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

 

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

 

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

 

شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

 

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

 

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

 

هوس به مرکز زمین رفت؛

 

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

 

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

 

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

 

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

 

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن

 

عشق مشکل است.

 

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

 

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد

 

رسید,عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

 

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

 

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی؛ تنبلی اش آمده بود جایی

 

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

 

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

 

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

 

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط  باید عشق را پیدا کنی و او

 

پشت بوته گل رز است.

 

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

 

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره؛ تا با صدای ناله ای متوقف

 

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

 

بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.

 

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست

 

جایی را ببیند.

 

او کور شده بود.

 

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان

 

کنم.»

 

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی  اما اگر می خواهی کاری

 

بکنی؛

 

راهنمای من شو.»

 

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در

 

کنار اوست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:9  توسط بهروز | 
راز اول عشق:

راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز دوم عشق:

راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

راز سوم عشق:

راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است .

راز چهارم عشق:

راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.

راز پنجم عشق:

راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار.

راز ششم:

راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد .

راز هشتم عشق:

راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟
راز نهم عشق:

راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

راز دهم عشق:

راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد .

راز یازدهم عشق:

راز عشق در اين است كه به عشق ، بيش از يكديگر احترام بگذاريد ، زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند است .

راز دوازدهم عشق:

راز عشق در توجه كردن به لحن صداست . براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آن را از قلب بيرون بياوري ، سپس رهايش كني تا بلند شود و به سمت پيشاني برود . تارهاي صوتي را آرام و رها نگه دار . اگر احيايات قلبي ات را به وسيله ي صدا بيان كني ، آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد.

راز سیزدهم عشق:

راز عشق در اين است كه از يكديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد ، زيرا نقص همواره جزء لاينفك بشر است . ذهنت را براي ارزشهايي متمركز كن ، كه شما را به يكديگر نزديك تر مي كند ، نه براي مسائلي كه بين شما را فاصله مي اندازد.

راز چهاردهم عشق:

راز عشق در اين است كه حس تملك را از خود دور كني . در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود . شريك زندگيت را با طناب نياز نبند . گياه هنگامي رشد مي كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند .



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:28  توسط بهروز | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:8  توسط بهروز | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 1:45  توسط بهروز | 

کاش همه ماها به جایی برسیم که واقعا پی به مفهوم دوستی ببریم و با تک تک سلولهامون لمس کنیم که دوستی مسئله ای خارج از جنسیت است  فراتر از چیزهای ظاهری، کاش هممون همیشه واسه دوستمون و دوستیمون، حرمت قایل باشیم و اونو به اندک بهایی نفروشیم. نمی دونم اما به شخصه برای دوستی ارزش و حرمت زیادی قایلم، گاه با خود فکر می کنم که چه خوب است که آدم بتونه تو دوستیش بی توقع باشه... فقط ببخشی عشق و محبت رو...... مهم نیست که تو دریافتی داشته باشی، تنها این اهمیت داره که تو بخشنده باشی

   .........................................................................................................

 

عشق بین دونفر این نیست که هردو زیر باران خیس شوند، عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگر و دیگری هیچگاه نفهمد چراخیس نشد

.............................................................................................................. 

 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ  ولی هرگز نخواهی رفت زیادم، خداحافظ  و این یعنی در پاییز می میرم، دراین تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم، پس از تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد، برف نا امیدی برسرم می بارد، چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم، چگونه می روی باآنکه می دانی تنهایم، ببین دلتنگ دلتنگم و از بی حاصلی لبریز، و این راخوب می دانم می پوسم در این پائیز

 ............................................................................................................

 

خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن/ نمی شود همه عمر دلربایی کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 4:17  توسط بهروز | 
از آتش پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من سوزان تر ، از گل پرسیدم  عشق چیست؟ گفت از من زیباتر، از اقیانوس پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من وسیع تر، ازکوه پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من استوار تر، از خودش پرسیدم که توچه هستی ؟که هم سوزان تر و هم زیبا تر و هم از کوه استوار تر: گفت: من نگاهی بیش نیستم 

......................................................................................

چشام وقتی زیباست که پر از اشک باشه!! وقتی زیباست که برای عشق باشه!! عشق وقتی زیباست که برای تو باشه!! تو وقتی زیبایی که برای من باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 4:38  توسط بهروز | 

رمز و راز عاشقی

دانشمندان و محققان عاشق شدن رو به سه مرحله تقسيم کردن. اول کشش جنسی که قاعدتأ دوره کوتاهی است.

دوم، حس جسمی - عاطفی که آدم در اين دوران در عالم هپروت غوطه‌ور می‌شه و در اصل يواش يواش احساس عشق از ديد علم روانشناسی امروزی شکل می‌گيره.

مرحله سوم عاشق شدن، تعهد طولانی مدته. در اين رابطه يعنی مرحله سوم دکتر پرتوی تبار دکتر رواشناس در لندن می‌گن که فرق نمی‌کنه مال کدوم کشور باشی يا تابع کدوم فرهنگ اين سه مرحله بر همه وارده . . .

وقتی که حس عشق نسبت به کسی در ما شکل می‌گيره کاملتر و کاملتر ميشه و با کاملتر شدنش، از داغ بودنش کمتر ميشه ولی عميقتر ميشه.

عجيبه که در جايگاه اصلی حس عشق و عاطفه که در مغز ما هست هم اين تکامل عملأ انجام ميشه. اوايل رابطه، سطح مغز درعواطف ما نقش دارن و بعد با عميقتر شدن احساس ما جالبه که قسمتهای داخلی و عميق مغز درگيرعاطفه ميشن، يعنی منطقه سنترال لوب که داخل مغز در مرکزشه و شکل نعل اسبه.

نتيجه چند آزمايش که نشون ميده در ملاقات اول چه چيزهائی باعث ميشه که بگيم بيقرار يا الفرار . . .

اصولا بين 90 ثانيه تا 4 دقيقه بيشتر طول نمی‌کشه که قلبأ حس کنيم که از يکی خوشمون می‌ياد يا نه؟


در اين مدت زمان کوتاه نتيجه اين است که:

55 درصد حرکات يکنفر باعث جذب يا فرار ما ميشه

38 درصد، تون صدا و سرعت حرف زدن

و7 درصد محتوای صحبت‌ها می‌تونه تأثير مثبت يا منفی بگذاره


تأثير کارساز نگاه


روانشناس نيويورکی پروفسور آرتور آرون که در مورد «عاشق شدن» تحقيق ميکنه، به اين نتيحه رسيده که نگاه تأثير کارسازی در عاشق شدن داره .

اين پر فسور از دوغريبه خواست که تمام رازهای زندگيشون رو برای همديگه تعريف کنن. اين مرحله از آزمايش چهارساعت و نيم طول کشيد.

بعد پروفسور ازشون خواست که به مدت 4 دقيقه به چشمهای هم ذول بزنن. بعد از چند بار تکرار اين آزمايش با افراد متفاوت خيلی از زوجها اعتراف کردن که شديدا به طرف مقابلشون جذب شده بودن. حتی دو تا از اون غريبه ها بعدأ با هم عروسی کردن!!!!

اصولا وقتی که ما از لحاظ جنسی ذوق زده ميشيم چشمهامون بزرگتر ميشه.


هورمون هايی که در مراحل عاشق شدن دست دارن:


مرحله اول: کشش جنسی يا شهوت

هوس و خواستن که عاملشون هورمونهای مردانه تستوسترون و هورمون زنانه استروژن هستند. اين هورمونها هستند که باعث ميشن آدم دنبال جنس مخالف بره ..


مرحله دوم: جذب

از اين مرحله است که واقعأ عشق پا می‌گيره. د راين مرحله است که آدم نمی‌تونه به چيز ديگه‌ای جز معشوقش فکر کنه. از علامات اين مرحله از دست رفتن اشتها و بی‌خوابی هستش چون بيشتر سعی فرد اينه که ساعات روز رو به طرف مقابل فکر کنه. در مرحله جذب، گروهی از سلولهای عصبی ما يعنی نيورو ترنزميترها که اسمشون «مونو آمينوز» هستش نقش مهمی رو بازی ميکنن.

دوپامين نوعی ماده شيميايی که از مغز توليد ميشه. نوره پاين فرين (Nor Epinephrine) يا همين آدرنالين که باعث ميشه عرق کنيم و قلبمون سريع بزنه.

سروتونين: يکی از مهمترين مواد شيميائی عشقه و اون چيزيه که ممکنه موقتأ ما رو ديوونه کنه.


مرحله سوم: دلبستگی و پيوست

اين سومين مرحله عشق و درازمدت ترينش. البته اگر يک رابطه بخواد ادامه پيدا کنه وارد اين مرحله خواهد شد. اين مرحله از عشق که ماندنيه مراحل قبلی کوتاه مدتن. علتش هم اينه که دو مرحله اول عشق هوس و جذب آدم رو از کار و زندگی ميندازه برای همين قرار نيست که دائمی باشه چونکه از ديد طبيعت باعث نابودی شخص ميشه.

اين احساسه که زوجها رو به هم متعهد میکنه و باعث ميشه با هم بمونن. هورمونهايی که در اين مرحله بوسيله سيستم عصبی آزاد ميشه. هورمونهايی که باعث ميشه دو نفر بهم وفادار بمونن.

اوکسيتوسين: اين هورمون ماده شيميايی هستش که غده هيپوتالاموس ترشحش ميکنه. اين هورمون کمک ميکنه که رابطه پايدار بشه. اين هورمون زمان بارداری هم در خانمها توليد ميشه که به ساخته شدن شير کمک ميکنه و حس تعلق مادر و فرزند رو قوت ميبخشه. در عين حال اين هورمونی که در زمان آميزش در مغز ترشح ميشه و حس تعلق رو دز دو نفر تشديد ميکنه.

واسوپرسين: هورمونی که در رابطه دراز مدت در دو نفر توليد ميشه اين هورمون فعاليتهای کليه رو کنترل ميکنه؟ حفظ و ايثار رو درفرد مقابل ايجاد ميکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:34  توسط بهروز | 

حرف بزن تا از اين سكوت در آيم/ با تو از اندوه اين زمانه رهايم/ باز بيا تا به دستچين غزلها/ تازه ترين هاي خويش را بسرايم/ با تو سفر مي كنم به باغ ترنم / بي تو قسم مي خورم كه لب نگشايم/ بس كه صدايت زدم به حنجره ي شعر / در غزل اينك ببين گرفته صدايم/ هر چه كويرانه انتظار كشيدم / تازه نشد در هواي عشق هوايم / آمده ام با دو پاي زخمي چالاك / شوق تو جان مي دهد دوباره به پايم /

رضا معتمد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:30  توسط بهروز | 

پنجره سکوت

می نویسد "واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی
هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.
از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.
و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم :
دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ، پس چرا خدایم صدایم نشنید؟ "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:29  توسط بهروز | 
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.


و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد
از پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود مي‌گويد:


«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ


و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ست
و دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.


و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.
چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُست
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.


و مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل

مرد ِ دريا
 
  بيگانه‌ئي بيش نيست.

۲


با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.


او با شمشير ِ خويش مي‌گويد:

«ــ براي ِ چه بر خاک ريختي
 
  خون ِ کساني را که از ياران ِ من سياه‌کارتر نبودند؟

و شمشير با او مي‌گويد:

«ــ براي ِ چه ياراني برگزيدي
 
  که بيش از دشمنان ِ تو با زشتي سوگند خورده بودند؟

و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پيروزي‌هاست، تنها، تنها بر
سرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين مي‌زند:


«ــ کجائيد، کجائيد هم‌سوگندان ِ من؟

شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستي سوگند خورده بوديم...»


جوابي نيست;
آنان اکنون با دروغ پياله مي‌زنند!


«ــ کجائيد، کجائيد؟
 
  بگذاريد در چشمان ِتان بنگرم...»

و شمشير با او مي‌گويد:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه‌ي ِ ستاره‌گان‌اش از راه در مي‌رسد.
به ستاره‌ها نگاه کن
چرا که در زمين پاکي نيست...»


و شب از راه در مي‌رسد                                     
بي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها!
چرا که در زمين پاکي نيست.
زمين از خوبي و راستي بي‌بهره است

و آسمان ِ زمين
 
  بي‌ستاره‌ترين ِ آسمان‌هاست!

۳


و مردي که با چارديوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد از
دريچه به کوچه مي‌نگرد:
از پنجره‌ي ِ رودررو، زني ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخي به کوچه
مي‌افکند.
عابر ِ منتظر، بوسه‌ئي به جانب ِ زن مي‌فرستد
و در خانه، مردي با خود مي‌انديشد:


«ــ بانوي ِ من بي‌گمان مرا دوست مي‌دارد،

اين حقيقت را من از بوسه‌هاي ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دريافته‌ام...
بانوي ِ من شايسته‌گي‌ي ِ عشق ِ مرا دريافته است!»


۴


و مردي که تنها به راه مي‌رود با خود مي‌گويد:


«ــ در کوچه مي‌بارد و در خانه گرما نيست!
 
حقيقت از شهر ِ زنده‌گان گريخته است; من با تمام ِ حماسه‌هاي‌ام به

گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که
به راست‌ْراهي‌ي ِ کدامين هم‌سفر اطمينان مي‌توان داشت؟


هم‌سفري چرا بايدم گزيد که هر دم
در تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئي به ترديد از خود بپرسم:
ــ هان! آيا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»


و ديگر:
«ــ هوائي که مي‌بويم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فريب‌کار ِ من

گندآلود است!

و به‌راستي
آن را که در اين راه قدم بر مي‌دارد به هم‌سفري چه حاجت است؟»

                                                                             احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:5  توسط بهروز | 
 

New Page 2

This free script provided by webloger site